غياث الدين منصور دشتكي شيرازي
112
تحفة الفتى في تفسير سورة هل أتى
مشرق أول تفسير آيهء أول - انسان حادثى است ابدى آية : هَلْ أَتى عَلَى الْإِنْسانِ حِينٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ يَكُنْ شَيْئاً مَذْكُوراً مفسرين همنظرند كه « هَلْ » در اين آية ونيز آيهء اوّل سورهء « غاشيه » به معنى قد است كه بيانگر حقيقت وقوع وهم تقريب آن است . حاصل تفسير اين است كه در « كوتاه زماني پيش دورهاى بر انسان گذشته است . » « الحين » زماني است غير محدود وبه عقيدهء بعضي ، محدود . از ابن عباس وابن مسعود نقل شده است : انسان در اين آية ، آدم است وحين مدتي مشخص ومحدود . بدينگونه كه آدم تا آنگاهكه روح در أو دميده شده به گونهء خاك بود وپس از آنكه همچون فراموششدگان به سر مىبرد ، چيزى گشت قابل ذكر . » ودر پاسخ اينكه چرا قبل از دميدن روح در أو ، انسانش خوانده ؟ گفتهاند : همان طور كه فشردهء انگور را به اعتبار تغيير نهائىاش ، شراب نامند . امام فخر رازي معتقد است : كساني كه انسان را همان نفس ناطقه مىدانند وبه قدمت آن قائلند ، با اين اشكال مواجه نيستند . ليكن من معتقدم اين پاسخ توأم با تكلّف است . بهتر آن است كه « حِينٌ » به معنى أول يعنى زمان غير محدود تفسير شود ، تا با قول به عدم نيز سازگار باشد . اگرچه امروزه ، مبحث حدوث وقدم ، در شمار مباحث ضروري وشبهات مطرح نيست واخبارى همچون : انّ الأرواح خلقت قبل الأجساد بألفي عام نيز دلالت مورد نظر را فاقد است . به كدام دليل مىتوان أرواح را ، نفوس انساني دانست وأجسام را ، أبدان بشرى ؟ وچرا منظور أرواح ملكي وأجساد عنصرى نباشند ويا أرواح كلّ هستى ؟ أصل سؤال وتقرير اشكال ازاينقرار است : ظاهر آيهء كريمه حاكى از اين است كه بر انسان مدتي از زمان گذشت كه در آن مدت ، آدمي چيزى ذكرشدنى نبود ، ومفسرانى كه انسان را در همهء دورههاى هستىاش ، شئ مذكور مىدانند دچار اشكال شدهاند . ( كه چگونه انسان مىتواند هم انسان باشد وهم غير مذكور ) ولذا دو گونه پاسخ گفتهاند : أول آنكه : آن موجودى كه چيزى قابل ذكر نبوده ، همان مادهء انسان است ومادة مجازا